تبليغاتX
پرت و پلا

پرت و پلا

روز معلم بود

از آبشناسان که می پیچی توی باکری، خیلی بیش از جاده و ماشین ها حواست باید به سرعت و دور موتور باشد. شیبش توری است که با دنده چهار و بدون گاز، ماشین 90 تا را راحت پر می کند و اگر بروی توی دنده سه دور موتور از 4 می گذرد. پلیس هم اغلب منتظر است که جریمه ات کند. توی این گیر و دار تلفن زنگ خورد. روز معلم بود و دیدن اسم بچه ها روی تلفن از صبح چند بار لبخند را بر لبم نشانده بود.

- سلام عابد جان چطوری؟

- سلام، خدا رو شکر، شما خوبید؟ روزتان مبارک باشه

- مرسی ممنون از لطفت برادر، خجالت دادی... حال خانم چطوره؟ خوبن ای شاء الله

عابد و همسرش از روز اولی که با هم کلاس داشتیم، جلو می نشستند و مثل دوتا گنجشک آرام و معصوم و با لبخند همیشگی پذیرای من بودند. توی این چند سالی که هم بین من و دانشگاه هرمزگان فاصله ها همه روزه بیشتر می شدند، آنها یاد آور کلی خاطرات بودند. یادم نمی رود با هزار کلک عابد با من قرار گذاشت هتل و بعد بچه ها آمدند با هدیه همین روز معلم بود اتفاقاً کلی غافلگیر شدم. کلی چیز میز دادند بهم که یکی اش یک عروسک لاکپشتی بود. هنوز دارمش.

- استاد خانمم توی بیمارستانه...

- بیمارستان... خیر باشه ای شاء الله

- استاد دکتر جراح مغز و اعصاب سراغ ندارید؟

حس سندان آهنگری را داشتم و کلاً گاز و کلاچ و ترمز را از یاد برده بودم. دستم سست شد. دکتر جراح مغز و اعصاب، یخ زدم. داستان خیلی ساده بود، توی خواب خانومش دچار تشنج می شود، می برندش بیمارستان همان بندر عباس. دکتر به او می گوید که باید عمل شود و بعد بی آنکه به سووالات عابد جواب دهد، بیمارستان را ترک می کند. آنها هم با هواپیما همان شب خودشان را می رسانند، تهران و می روند پیش دکتر. دکتر دستور می دهد سریعا در بیمارستان آراد بستری شود. ساعت طرفای 23 بوده و بیمارستان 1.5 میلیون پول می خواهد تا بیمار را پذیرش کند. عابد درخواست می کند تا کارت بکشد، اما صندوق دستگاه پذیرش کارت ندارد. عابد می رود بیرون تا یک جوری با کارت به کارت کردن پول بیاورد، موتوری برای اینکه موبایلش را از کفش بدزدد، در حالی که غصه امانش را بریده و می خواهد از برادر همسرش تلفنی مشاوره بگیرد، محکم می زند توی سرش. به لطف خدا و چابکی عابد، موبایل از دست دزد می افتد. پول را جور می کند و پذیرش انجام می شود.

***

امروز با عابد دوباره تلفنی صحبت کردم. خدا را شکر هم عمل خوب انجام شد. هم مراحل بازیابی به سرعت در حال پیگیری است. الحمدالله خدا همراهی کرد تا عابد و همسرش، از این آزمون سخت عبور کنند. از روزی که عمل انجام شده دقیقا ده روز می گذرد. یکسری از بچه ها از بندرعباس، آنهایی که تهران بوده اند از تهران، یکسری از کاشان و ... آمدند، دیدن عابد و همسرش. دیدن بچه ها توی بیمارستان هر چند آخرین جایی است که دوست دارم دور هم جمع شویم، اما برایم نشان گر این نکته بود که اینها همان آدمهای دوست داشتنی گذشته اند و آن صداقت و صفا که کم کم دارد توی امثال من گم می شود، توی اینها هنوز مثل آینه شفاف و براق است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 10:2  توسط ميرنصر  | 

آژانس

منتظر تاکسی جلوی در سازمان بودم. ساعت 3 شده بود و ترافیک ظهر به بعد تهران توی پنجشنبه ها بیداد می کرد. شوق و خوشحالی، تسلیم گرسنگی و خستگی نمی شد. بعد چند ماه حرف هایی را که باید می زدم توانستم به مدیرعامل بگویم و حداقل در ظاهر کلی استقبال کرد و تشکر. برای نوشتن گزارش ده روز همه چیز را تعطیل کرده بودم و توی خواب و بیداری رویش کار کردم، اما کل خستگیم در رفت.

پیرزن راهنما زد، ترمز کرد و پراید سفیدش درست جلوی پای من ایستاد. «شما ماشین خواسته بودید؟»

- شما آژانس هستید؟

سر تکان داد که یعنی بله. «سعادت آباد، علامه شمالی؟» دوباره سر تکان داد که یعنی بله. ناخودآگاه یک قدم رفتم عقب و نگاهش عقب رفتن مرا دید. عزمم را جزم کرد. در را باز کردم و نشستم. گذاشت توی دنده یک و حرکت کرد. پشت تونل رسالت که رسیدیم، سرفه اش بیشتر شد. شیشه سمت خودم را دادم بالا و او هم شیشه سمت خودش را. خواستم چیزی بگویم اما حرفم را خوردم. خیلی باهوش بود و کوچکترین حرکات را می فهمید.

- پریروز داشتم با جوهر نمک کار می کردم، بخار اسید گرفت مرا. کارم به بیمارستان کشید!

برای اولین بار از وقتی که نشستم توی ماشین به صورتش دقت کردم. راحت بیش از 55 سال سن داشت. «این ماشین پسرم است. امروز حال نداشت، من ور داشتم تا کار کنم.» تونل مثل همیشه پر ترافیک و تاریک بود. برای چند لحظه دیدن نور خورشید هم دلنشین بود. راهنمای راست را زد و از توی آینه می پایید که می تواند بنداز توی کردستان یا نه؟ مانتو سیاه رنگ و رو رفته ای به تن داشت که لکه لکه رویش جای گل و خاک دیده می شد که به رگه های شوره پیوند خورده اند. یک کتانی که قبلا ها سفید بود، به پا داشت. هر دو شیشه را یک کم پایین دادیم.

- مریض احوال است پسرتان؟

- نه حال نداشت. خسته است و بی تاب. می گوید همه اش ضرر است با ماشین کار کردن! قبلاً جایی نگهبان بود ولی بهانه آوردند که معتاد است و انداختندش بیرون...

- خوب با ماشین که خوب می شود کار کرد؟!؟!

آهی کشید. «این ماشین را قسطی از یکی از آشناها خریده ایم. هر چه در می آید خرج قسط و خودش می شود. اگر چیزی هم بماند... » دوباره آه کشید. من هم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 18:54  توسط ميرنصر  | 

وجدان درد

توی آینه تا انتهای خیابان فقط تاریکی بود، با این حال راهنما زدم و دوباره آینه بغل را چک کردم. نور پیچید و تنهایی گوشه ترین جای کوچه را پاره کرد. سرهاشان آمد بالا و توجهم را جلب کرد. پایم برای یک لحظه هم که شده روی گاز شل شد ولی ترسیدم و دوباره فشارش دادم. قفل مرکزی را دوباره فشار دادم. خوب که دقت کردم، یک مرد بود و یک زن، روی سنگهای سرد یک مقوا گذاشته بودند و نشسته بودند. یک پتوی مچاله شده که توی آن تاریکی هم می شد به سرعت فهمید خیس شده دور یک چیزی که احتمالاً بچه بود، پیچیده شده بود. تا ته کوچه رفتم. دکمه ریموت پارکینگ را فشار دادم. در آهنی تنبل روی ریل شروع کرد به خزیدن. از توی آینه عقب را مرتب چک کردم. کوچه تاریک بود و نمی توانستم چیزی ببینم. ماشین که آمد تو، منتظر ماندم تا در آهنی بزرگ دوباره سلانه سلانه بیاید و محبت کند و بسته شود. رمپ را با چند چراغ دادن گذراندم ماشین را پارک کردم. خواستم بروم بیرون و وضعیت مهمان های سرمای کوچه را چک کنم. اما ترسیدم. آمدم زنگ بزنم به 110 که ببیند می تواند کاری برای آنها بکند، با خودم گفتم اگر از پلیس کمک می خواستند خودشان به آنها رجوع می کردند. سهم من تنها فکر مشغول بود و وجدان درد. اما چه سود از وجدان درد!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 22:13  توسط ميرنصر  | 

چیزهایی که ما قدرش را نمی دانیم

همه اش خبر یک سال پیش جلوی چشمم بود. آن عصای سفید تق تق هی چپ و راست می خورد به زمین و با هر بار صدا دادن دلم تکان می خورد. همه با چشم مراقب بودند که نیفتد. از ترس افتادن، همان جلو ایستاد و همه برای آمد و شد مجبور بودند از چپ و راستش مانور دهند. مترو که رسید توی ایستگاه همه به سمت در هجوم بردند. طفلک نمی دانست باید چکار کند. مرد میان سالی با موهای جوگندمی و صورت سبزه، بازویش را گرفت با اکراه اما از آنجا که چاره ای نداشت، قبول کرد. توی مترو مثل همیشه شلوغ بود و خفه. وقتی آمد تو، همان جلوی در ایستاد و نه کسی می توانست پیاده شود نه کسی می توانست سوار شود. با ترمز مترو، ناخواسته پرت شد توی بغلم. گفتم بیا این میله را بگیر و به سمت عقب واگن راهنمایی اش کردم. مردی پا شد و از او خواست بنشیند، اما اصرار نتوانست به او بقبولاند که غیر از کور، شل هم هست. مرد پشیمان از اینکه مبادا اصرارش حمل بر دلسوزی شده باشد، سرجایش نشست. دستهایش را با دقت نگاه کردم، دستهای پینه بسته بود. از همان دستهایی که منت نمی پذیرند...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 9:28  توسط ميرنصر  | 

نا امیدی در این پیکر جایی ندارد...

- دلم تنگ شده برای آن روزها، آن مسیر سربالایی که پر بود دو طرفش از گلها

صدای نفس نفس زدنش بیش از صدای صحبت کردنش شده است. رو به او می کنم و می گویم:

- یادت میاد یه بار با پیجامه اومدم تا جلوی در دانشگاه، چقدر تو خجالت کشیدی؟

ذوق می کند و آب دهان را به زحمت فرو می بلعد. دلم دارد مچاله می شود، زیاد حرف برای زدن ندارم و زیاد زمان برای ماندن... اما یکی مرا پیاده کند از این قطار عجله که اصلا معلوم نیست کجا می رود. آخرش چه می شود؟

- آره دلم تنگ شده برای آن روزها، آن ساعت ها که بین کلاس ها بود و من نمی توانستم بیایم پایین و برگردم بالا... یادت می آید که من ناشی را بردی نشاندی روی نیمکت، همان نیمکت رنگ و رو رفته که روبروی خوابگاه دخترها بود. من نمی دانستم، تو چرا مرا بردی آنجا؟!

- ای بابا خوب بعد این همه سال نفهمیدی چرا؟ خوب کرم از درخت بود دیگر

- کاش از دانشگاه انصراف نمی دادم...

- کاش ندارد که... گذشته ها گذشته. یادت هست چقدر من مخالف بودم!

- آره... خدا رو هزار بار شکر

دلم می خواست یقه خدا را بگیرم ببینم که واقعا می شنود او دارد خدا را شکر می کند. توی دلم استغفر الله گفتم و رو به نادر گفتم:

- اون MP3 Player بکارت می آید؟ گوش می کنی اصلاً؟

- نه نمی توانم شاسی هایش را فشار دهم.

- خوب مگر صبح ها کسی نیست؟ فقط یک دکمه Play را باید زد!

- نمی شود همه اش انتظار داشت. خسته اند همه...

آتش به جانم افتاد، موهایم سیخ شد و پلک هایم همان پرش که جدیدا هر وقت عصبی می شوم را هی تکرار می کردند:

- خوب یه ضبطی چیزی؟ حداقل یه سری کتاب صوتی هست اونا رو بتونی گوش کنی خودش کلی خوبه و حال و هوات عوض می شه

تا بیاید آب دهانش را ببلعد، به خودم توی دلم خندیدم. فقط داشتم دست و پا می زدم توی باتلاق. طفل معصوم، بریده از همه و همه بریده اند از او. همه قبول کرده اند که ...

- یادت میاد اون وقتا تو دانشگاه یه بار واسه جلسه امتحان خواب موندم... اومدی دنبالم

همه حرف و حدیثهایش مال ده سال پیش است. آخر ده سال است که به ندرت جز همان جایی که نشسته جایی رفته. درست یادم نمی آمد که از چه حرف می زند. شاید اصلا من نبودم و اشتباه گرفته. اما نه او هنوز حافظه و ایمان اش تسلیم MS نشده بود.

- درست یادم نمی آد؟

- بابا امتحان مهندس لهونیان بود دیگه؟ مقاومت مصالح بود فکر کنم.

- کلاً الان یک کلمه از مقاومت مصالح یادم نمی آید چه برسد به امتحانش و اتفاقات سر جلسه امتحانش.

شروع کرد به توضیح دادن مقاومت مصالح، خدایی حداقل اسم سرفصلها را بلد بود و کلیاتش را می دانست. نه مثل من که به زور اسمش را یادم می آمد. همین طور حرف می زد و من داشتم در آتش حسودی به این همه صبر و پایداری می سوختم.

- میرنصر، نمی دانم خاصیت هوای آلوده تهران است یا ریه های من تنبلی شان گرفته. منتظرم زودتر بهار شود بروم ده، روستای آقباش، آنجا هوایش برایم بهتر است.

- حتما از هوای آلوده تهران است، بابا من هر روز دارم هی سرفه می کنم و حالم خراب می شود از این همه آلودگی

راستی من چقدر خوش شانسم که دوستی مثل نادر دارم. حداقل آدم می فهمد که می شود با دست خالی، تک و تنها، با دشمنی که توی سلولهایش لانه کرده، جنگید و هر چقدر هم آن دشمن قوی باشد، نا امید نشد.

- امسال هم بیاین اونجا اما نه مثل اون دفعه

ننه از آن پشت به ترکی یک چیزی می گوید که نادر برایم ترجمه اش می کند:

"نه مثل اون دفعه که دو ساعت اومدین و رفتین ها، درست و حسابی بیاین"

سرم را تکان دادم و لبخندم را refresh کردم. لعنتی از بس سرعت کم بود دیر Load می شد.

- بخدا نادر اگر وقت کنم به بابا و ننه ام سر بزنم کلی هنر کردم. آلان تقریبا چهار ماه می شه که ندیدم شون.

- راست می گی؟ چرا؟

- قبلش درگیر نوشتن بودجه سازمان بودم یه تقریبا یه ماهی با اون پیر شدم. الانم که شب عیده و سازمان خیلی سرش شلوغه... باید واسه مسافرت های نوروزی همه چیز مرتب و هماهنگ باشه.

- پس عیدم نمی ری؟

- فکر نکنم بتونم برم. حالا خدا رو هم چه دیدی شاید یه دو روزی خالی شد اون وسط و رفتم و سریع برگشتم.

ننه چای دوم را آورد. مثل همیشه مستم می کرد. چین و چروک های صورت ننه هم زیادتر شده بود. اما لبخندش گم نمی شد. چایی را هول و هولکی خوردم تا زودتر بتوانم بزنم بیرون. موقع ناهار بود نباید بیشتر مزاحم می شدم.

- ببخشید یهویی اومدما... دیدم یه زمان خالی دارم گفتم بیام شده کوتاهم ببینمت.

لحن حرف زدنم را که دید، لبخندش کم رنگ شد. اما دوباره آن را برگرداند و گفت:

- نه بابا، خوشحال شدم. تو هم هزار تا کار داری دیگه...

جرعه آخر چایی را هم خوردم، خداحافظی کردم و پله های تنگ را زود طی کردم تا برسم به کفشهایم. در خانه را که پشت سرم بستم، دوباره ترافیک بود و هوای آلوده

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 15:8  توسط ميرنصر  | 

چرا عاقل کند کاری...

رفته بودم معاونت حمل و نقل و راننده موفع برگشت از جلو امیرکبیر گذشت. ناخوداگاه چشمم افتاد به یک بنر بزرگ که نوشته بود

WANTED

DEAD OR ALIVE

بالای نوشته عکس اوباما و مرکل و سارکوزی را توانستم تشخیص بدهم. کمی آن طرف تر دلار، کالایی که جدیدا ها معلوم شده قاچاق است، به قیمت 2200 تومان خریداری می شد. وقتی رسیدم دفتر،مستخدم طفل معصوم سریع پرید و برایم یک تی تاب آورد به عنوان عصرانه، فکر کنم اندازه اش حداقل 70 درصد کوچک شده بود، اما بسته بندی اش نه...


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 18:3  توسط ميرنصر  | 

فقط برای ذکر در خاطرات

امروز قیمت سکه به بالای 900 هزار تومان رسید و دلار مرز 1900 را زد و یورو به 2500 تومان رسید.

صرافی ها خرید می کنند اما نمی فروشند.

کمتر پیش می آید که سر درد شوم و اگر شوم زود خوب می شوم اما هنوز از ظهر سردردم. صبح برفی روی زمین بود و جوری از آسمان می بارید که انگار نیست قرار نباشد تمام شود. فقط تا از در خانه بیایم بیرون 20 دقیقه طول کشید. سه چهار بار هم ماشین لیز خورد حسابی. اما ظهر که شد هوا چنان افتابی بود که انگار تابستان است.

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 22:30  توسط ميرنصر  | 

تقدیم به اصغر فرهادی

توی این روزهای سخت که هر روز منتظریم یکی اختلاس کنه، یکی دزدی کنه، یکی اعدام شه، یکی زندانی شه، یکی منفجر شه، کشور تحریم شه، سرعت افزایش قیمت سکه از سرعت اینترنت بیشتر باشه، سایتها برای اعلام قیمت دلار فیلتر شن، تیم ملی فوتبال شکست بخوره و غیرت و همیت ملی چپ و راست پایمال شه، چه حس قشنگیه که بدونی همه ایرانی ها تو همه جاهای دنیا چشما و گوشاشون تیز بوده تا برای چند لحظه کوتاه هم شده غرور ملی رو روی سکوی گلدن گلوب لمس کنن
البته بعدا یه بحثایی هم روی این موضوع دارم که می آرم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 18:25  توسط ميرنصر  | 

به علی مطهری

آقای علی مطهری با سلام و عرض ادب،

آنهمه اصرار به استعفا و بعد نامزد شدن برای انتخابات، هر چقدر سعی کردم این دو را با هم جمع کنم نتوانستم و هنوز هم نمی توانم این موضوع را تجزیه و تحلیل کنم. اما امروز به شما باید تبریک بگویم چرا که تکلیف آنچه را که خود نتوانستید روشنش کنید، طرف روبروی شما صادقانه روشن کرد. رد صلاحیت شما و 29 نماینده فعلی مجلس شورای اسلامی برای دور بعدی مجلس، در شرایطی که افرادی نظیر توکلی و نادران خود کناره گیری نمودند، به نظر بنده نمادی از صداقت بی آلایش بود. نمادی از صراحت لهجه و کنار گذاشتن رودربایسی که در فرهنگ ایران زمین کمتر شاهد آن بودیم.

به شما تبریک می گویم و امیدوارم به همان روشنی که در خصوصتان تصمیم می گیرند شما نیز در خصوص آینده تان تصمیم بگیرید. به عنوان یک فردی که آزاد اندیشی در بسیاری از رفتارهایتان را می ستایم، از شما می خواهم تا فرصت پیش رو را غنیمت شمارید که شاید خیر تو در این باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 23:43  توسط ميرنصر  | 

دلار از 1700 تومان بیشتر شد

دلار دستور رئیس جمهور را بر نتابید و امروز از 1700 تومان هم بالاتر رفت. در یک ماه اخیر آنهایی که کارمندند و دستشان از دنیا به حقوق بند است دستکم حقوقشان 40% کاهش یافته و هزینه ها هم حول و حوش 20 درصد مطابق آمار و مستنداتی که دولت اعلام کرده بیشتر شده... دست همگی بزرگواران درد نکند.

پی نوشت

در پی همه چیزهایی که باعث فیلتر شدن می شدند، سایتهایی که قیمت طلا و دلار را به لحظه اعلام می کنند، فیلتر شدند. یکی از بزرگواران پرسید راهکار چیه؟ و از اونجایی که من خدای راهکار و از این حرفا هستم، سریعا راهکارهای زیر رو پیشنهاد دادم، اما از اونجا که رئیس جمهور به تهران سفر استانی نمی کنه لطفا اگر به شهر شما اومد این راهکارها رو در گوشش بگید:
راهکار شماره 1، 3000 میلیارد تومان اختلاس کنید و باهاش دلار بخرید و بعد وقتی 2000 تومان شد بفروشید تا بشه با این روش کلی ایجاد درآمد کرد و کسری بودجه رو جبران کرد.
راهکار شماره 2. 11 روز در اعتراض به اینکه دلار به حرف شما گوش نکر خانه نشینی کنید و بعد بیاید و بگید به سکوت الهام بخش وحدت می کنم.
راهکار شماره 3. تعداد صفرهایی که قرار بود سه تاش کم شه رو به 6 تا رسوند. اینجوری پول ما چند دلار می شه و کلی حال می کنیم.

راهکار شماره 4. در عملی پیشگیرانه خودمون دلار و یورو و ین و روپیه و افغانی و ریال عربستان و درهم و ... رو تحریم کنیم و تمام معاملات را با یوان(واحد پول چین) انجام بدیم.

راهکار شماره 5. در یک اقدام پیشگیرانه دیگه، تنگه هرمز را ببندیم و اجازه ندیم هیچکس از اونجا دلار جابه جا کنه... در صورت تحریم نفتی اجازه نخواهیم داد نفت هم از اونجا عبور کنه

با تشکر... راهکار بیشتر داشتیما ولی جرات نه


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 21:18  توسط ميرنصر  |