تبليغاتX
پرت و پلايي ديگر

پرت و پلايي ديگر

دكتر كردان به رحمت ايزدي پيوست

امروز خبر فوت دكتر كردان را از بي بي سي شنيدم. خدا رحمتش كند. شايد بيش از ۵ مطلب در اين بلاگ در خصوص ايشان بود و شايد در دهها مطلب به او گريز زده باشم. خدايش رحمت كند سوژه خوبي بود و من داشتم فكر مي‌كردم كه الان از فوت دكتر كردان ناراحتم يا در فكر. مردي كه ادبيات دكتري را در اين كشور را تحت تاثير قرار داد و البته ادبيات انگليسي را در ديكشنري هاي آكسفورد. در هر حال خدا رحمتش كند. اين نشان مي دهد كه اين دنيا با همه شيريني‌اش به هيچ كس وفا نمي كند حتي اگر دكتر كردان باشي...

در هر حال اميدوارم خدا رحمتش كند... از صميم قلب اميدوارم

پي نوشت


از دوستان محترم كه در اين مدت آمدند و سر زدند ممنونم. كنج عزلت به مذاق بنده خوش نيامده خوش نخواهد آمد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 23:6  توسط ميرنصر  | 

دل به دل راه داره

ديروز بعد چند روز سرماخوردگي داشتم مي‌رفتم توي يك جلسه‌اي شركت كنم از روي عادت ديرينه كه زمان داخل ماشين تلفن‌هاي عقب افتاده ام را مي‌زنم زنگ زدم به يكي از دوستان قديمي كه در بندرعباس مدت‌ها همكار بوديم و شايد يك ماهي مي‌شد كه از او خبر نداشتم. از روي اتفاق بعد احوال پرسي معلوم شد كه با همسرش تهران است. خلاصه رفتم عصر دنبالش و آوردمش خانه و كلي حرف زديم و خاطرات را مرور كرديم و از آينده صحبت كرديم. اين هم سهميه امروزمان ديدار دوستي و مرور خاطره‌اي تا قرعه به چه نام افتد بازيگريم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 15:59  توسط ميرنصر  | 

بعضي وقت‌ها

بعضي وقت‌ها دوست داري بنويسي و بعضي وقت‌ها خسته‌اي از نوشتن

بعضي وقت‌ها حس مي‌كني حرفي براي زدن نداري و ترجيح مي‌دهي وبلاگ را ببندي تا مبادا از روي عادت مجبور شوي بنويسي...

بعضي وقت‌ها مجبور مي‌شوي بروي يك گوشه و كمتر حرف بزني اما مال حرف نداشتن نيست مال نبايد زدن است. اينها همه مي‌آيد و روي هم تلمبار مي‌شود... اما روح پويايي را نمي‌توان تا ابد يك گوشه زنداني نمود. پس دوباره مي‌آيي و دوباره مي‌نويسي تا نوشتن تو؛ قلم تو؛ كليدبرگ تو اينها اسلحه تو شوند در برابر زياده خواهي‌ها و زياده پرستي‌ها...

مي‌نويسي تا نشان دهي نه به ديگران بلكه به خودت كه براي خودت چقدر ارزش قايلي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 16:36  توسط ميرنصر  |