روز معلم بود
- سلام عابد جان چطوری؟
- سلام، خدا رو شکر، شما خوبید؟ روزتان مبارک باشه
- مرسی ممنون از لطفت برادر، خجالت دادی... حال خانم چطوره؟ خوبن ای شاء الله
عابد و همسرش از روز اولی که با هم کلاس داشتیم، جلو می نشستند و مثل دوتا گنجشک آرام و معصوم و با لبخند همیشگی پذیرای من بودند. توی این چند سالی که هم بین من و دانشگاه هرمزگان فاصله ها همه روزه بیشتر می شدند، آنها یاد آور کلی خاطرات بودند. یادم نمی رود با هزار کلک عابد با من قرار گذاشت هتل و بعد بچه ها آمدند با هدیه همین روز معلم بود اتفاقاً کلی غافلگیر شدم. کلی چیز میز دادند بهم که یکی اش یک عروسک لاکپشتی بود. هنوز دارمش.
- استاد خانمم توی بیمارستانه...
- بیمارستان... خیر باشه ای شاء الله
- استاد دکتر جراح مغز و اعصاب سراغ ندارید؟
حس سندان آهنگری را داشتم و کلاً گاز و کلاچ و ترمز را از یاد برده بودم. دستم سست شد. دکتر جراح مغز و اعصاب، یخ زدم. داستان خیلی ساده بود، توی خواب خانومش دچار تشنج می شود، می برندش بیمارستان همان بندر عباس. دکتر به او می گوید که باید عمل شود و بعد بی آنکه به سووالات عابد جواب دهد، بیمارستان را ترک می کند. آنها هم با هواپیما همان شب خودشان را می رسانند، تهران و می روند پیش دکتر. دکتر دستور می دهد سریعا در بیمارستان آراد بستری شود. ساعت طرفای 23 بوده و بیمارستان 1.5 میلیون پول می خواهد تا بیمار را پذیرش کند. عابد درخواست می کند تا کارت بکشد، اما صندوق دستگاه پذیرش کارت ندارد. عابد می رود بیرون تا یک جوری با کارت به کارت کردن پول بیاورد، موتوری برای اینکه موبایلش را از کفش بدزدد، در حالی که غصه امانش را بریده و می خواهد از برادر همسرش تلفنی مشاوره بگیرد، محکم می زند توی سرش. به لطف خدا و چابکی عابد، موبایل از دست دزد می افتد. پول را جور می کند و پذیرش انجام می شود.
***
امروز با عابد دوباره تلفنی صحبت کردم. خدا را شکر هم عمل خوب انجام شد. هم مراحل بازیابی به سرعت در حال پیگیری است. الحمدالله خدا همراهی کرد تا عابد و همسرش، از این آزمون سخت عبور کنند. از روزی که عمل انجام شده دقیقا ده روز می گذرد. یکسری از بچه ها از بندرعباس، آنهایی که تهران بوده اند از تهران، یکسری از کاشان و ... آمدند، دیدن عابد و همسرش. دیدن بچه ها توی بیمارستان هر چند آخرین جایی است که دوست دارم دور هم جمع شویم، اما برایم نشان گر این نکته بود که اینها همان آدمهای دوست داشتنی گذشته اند و آن صداقت و صفا که کم کم دارد توی امثال من گم می شود، توی اینها هنوز مثل آینه شفاف و براق است.
